تبليغاتX
با من.....


با من.....

گگگگگگگگگگگگگگگند زدم!رتبم اصلا خوب نشدددددددد!

یه رتبه اوردم ....

حالا زیادم کیف نکن من شکست نفسی میکنم وگرنه رتبم به این بدی هم نیس.

خلاصه ما که موندیم واسه سال بعد ....

در مورد موندن شک ندارم تصمیمم درسته به این چرت و پرتای فامیل و دوستان گرام هم که این چند روزه مشاور اعظم شدن اعتنا نمیذارم.رفتم برنامه ی قلم چی رو گرفتم واسه تابستون که بشینم بخونم(جون مادرتون در مورد اینکه کدوم موسسه خوبه کدوم بده کار نداشته باشید الان من فقط یه برنامه میخوام حالا هر جا که باشه)

راستیییییی میلاد امام زمان رو به همه تبریک میگم من که خیلی بهش رو زدم رتبم خوب بشه ولی خوب چون تلاش نکرده بودم حقم بود .بیخیالللللللللللش بابا.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 19:55 توسط تمنا| |

درفلق بود که پرسيد سوار

اسمان مکثی کرد.

 رهگذر شاخه  نوری که به لب داشت به تاريکی شن ها بخشيد.

وبه انگشت نشان داد سپيداری وگفت.

نرسيده به درخت، 

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

ودر ان عشق به اندازه پرهای صداقت ابی است.

ميروی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می ارد،

پس به سمت گل تنهائی می پیچی،

دو قدم مانده به گل،

 پای فواره جاويد اسا طير زمين می مانی

وتو را ترسی شفاف فرا می گیرد.

 در صميمیت سيال فضا، خش خشی می شنوی.

 کودکی می بينی

  رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور

 وازاو می پرسی

 خانه دوست کجاست ؟

 باغی سبز کجاست؟

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 20:12 توسط تمنا| |

                 نصف شبی بد جوری زده به سرم فقط 10 روز دیگه مونده تا اعلام نتایج .نمیدونم جواب دعا هامو میگیرم یا نه نذرای زیادی کردم که باید ادا بشه .اگه من قبول بشم(منظورم از قبولی یه رتبه زیر 1000هستش)واقعا معجزه است وگرنه فک نکنم ازمونم خوب بوده باشه....همیشه این یادمه که هر امتحانی از نتیجه مطمعن بودم گند زدم ولی هر وقت یه ذره هم مطمعن نبودم که نمره خوب میارم عالی شدم شاید اینبارم همینطور باشه .من که فقط به امید کرم اون بالاسری موندم.فک نمیکنم اون همه دعا و گریه از اول مهر بی جواب بمونن .من کلا آدم بی انگیزه ای هستم تو درس خوندن تمام طول سال به خدا رو میانداختم که فقط بهم انگیزه بده ولی هیچ خبری نبود ....بدتر هم میشدم.نمیدونم شاید خدا میخواد همه چیو یه جا بده بهم این حرف یکی از دوستام بود ولی داشتم مینالیدم که خدا کمکم نمیکنه و از این حرفا....

           قبل از ازمون هیشکی روحیه منو نداشت تمام یه ربع قبل از ازمونو خندیده بودم و جک گفته بودیم به دور و وریام که نیگا میکردم خندم میگرفت چون رنگشون عین گچ شده بود این همه روحیه رو واسه این داشتم که میدونستم تنها نیستم میدونستم یه کسی همرامه سر جلسه که بهم نیرو میده.ولی وقتی سوالارو دیدم و شروع کردم به زدن خیلی ناامید شدم خودمو تنها دیدم حتی تو درسای عمومی که خیر سرم همه رو واسه90 رفته بودم.نمیدونم خدا کی میخواد جواب دعا هامو بده ولی به هیچ وجه ازش دلگیر نیستم حتی بیشتر از قبل دوسش دارم چون همین حاجت ندادناش باعث شد اینقده بهش نزدیک شم ولی اوس کریم دیگه نباید بی جواب بذاریم چون داغون میشم .من نمیتونم یه سال دیگه بخونم نمیتونم سر کوفت تحمل کنم نمیتونم ببینم مامانم دلش بشکنه .نمیتونم ببینم مامانبزرگم که تمام امیدش منم دلش بشکنه نذار دل خودم بشکنه.

همیشه کرمتو نشون دادی اینبارم روش خدایا تو که میدونی من دس از سرت ور نمیدارم پس زودتر حاجتو بده که برم.خدایا همیشه میگی جواب بنده هامو دیر میدم تا به یادم باشن ولی خدایا این دیگه اخرشه من دیگه نمیتونم ببینم حاجتامو ندی .اوس کریم کرمتو عشقه بیجواب نذارمون.

نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 0:57 توسط تمنا| |

 

 

Lisen and silent are two words with same alphabets and are very important  for friendship because only a tru friend can listen to u when u are silent

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 17:2 توسط تمنا| |

                   بیکاری بعد از کنکور زیادم حال نمیده .تمام زندگیم شده خواب !اگه هم نخوابم میشینم پای دی وی دی های جومونگ.دارم خودمو آماده میکنم که بشینم واسه سال دیگه دوباره بخونم ولی فک نکنم بتونم .فعلا که دارم تموم زورمو میزنم از این یه ماهه لذت ببرم ولی وقتی فک میکنم یه سال دیگه باید بدرسم حالم میگیره.من یه بارم تو عمرم نشده واسه یه چیزی زحمت بکشم همیشه بی زحمت همه چی داشتم .هیچوقت دانش آموز عالی نبودم ولی معدلم اکثرا از ۱۹ پایین تر نشده مسابقات مدرسه یا شهرو بدون هیچ درس خوندنی برنده شدم باور کنید نمیخوام از خودم تعریف کنم یا بگم من مخم و از این حرفا میخوام بگم دوس دارم یه بار تو زندگیم دس از مسخره بازی وردارم و نتیجه ی زحمتمو ببینم دوس دارم  جواب کنکوریو بگیرم که نتیجه ی شب نخوابیدن و زحمتم باشه نه تا لنگ ظهر خوابیدن و کیفی درس خوندن ...

ای روزگار دیدی یه ماه پیش داوطلب کنکور بودیم حالا داریم میشیم پشت کنکوری...

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 19:6 توسط تمنا| |

بالاخره آزاد شدددمممممممممممم×!!!!٪×**کنکور کوفتی تموم شد رفت پی کارش ...
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 14:49 توسط تمنا| |

            خیال کردم که در کنار ساحل با خدا قدم میزنم.در آسمان تصویری از زندگی خودم را دیدم .در هر قسمت دو جای پا بود.یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا وقتی اخرین تصویر زندگی ام را دیدم!به جای پا روی شن نگاه کردم.دیدم که بعضی از اوقات در زندگیم یک جای پا بیشتر نیست.دریافتم که این در سخت ترین ایام زندگیم اتفاق افتاده .برای رفع ابهام از خدا سوال کردم :خدایا فرمودی که اگر به تو ایمان آورم هیچ زمان مرا تنها نخواهی گذاشت !دیدم که در سخت ترین لحظات زندگیم یک جای پا بیشتر نیست .چرا در زمانی که بیشترین نیاز را به تو داشتم تنهایم گذاشتی؟؟!؟خدا فرمود:فرزند عزیزم تو را دوست دارم و تنهایت نمیگذارم در مواقع سخت اگر یک جای پا میبینی در آن لحظات تو را به دوش کشیدم...


خبرای جدیداز مدرسه به طور مثلا خلاصه:

۱-من درس نمیخونم و تا لنگ ظهر خوابم.

۲-دبیر دینیمون دو هفته است سر کلاس نمیاد و تا آخر سال نخواهد اومد.این دبیر نامردمون هر چی از دهنش دراومد نثارمون کرد و رفت.اول زنگ که اومد ما دست و پا شکسته واسش صلوات فرستادیم هیش کدوممون هم منظوری نداشتیم چون اکثرا با دبیر رسیده بودیم سر کلاس.اون روز یکی از ساکت ترین روزامون بود که یهو دو تا از بچه ها با هم حرف زدن و خانم دبیر تریکید .تخته رو پاک کرد و هر چی توهین بود بهمون کردازجمله:از نظر معنوی هیچ تغییری نکردیم چون اول کلاس صلوات نفرستادیم(توجه داشته باشید از روی چی فهمیده ما تغییر نکردیم؟٪¤)بعدشم گفت هر کی پول حلال درمیاره واسش برنامه ریزی میکنه ولی باباهای شما مثه اینکه پولشون حلال نیس که میدن به شما تا نابودش کنین بعدشم فرستاد دنبال مدیر و گفت دیگه سر کلاسمون نمیاد و کلکسیون دروغاشو اینجا کامل کرد که گفت ما سر کلاس دس میزدیم و ترانه میخوندیم (اونم جلوی دبیر)و به هم اشاره میدادیم که واسه ازار دبیر دینیه.اخه کدوم ادم دیوونه ای جرات میکنه جلو دبیر ترانه بخونه و دس بزنه.

۳-تمام دبیرا تهدید کردن امتحانات ترم ۲خودشون میان سر جلسه تا نذارن تقلبی کنیم.

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 13:33 توسط تمنا| |


 خدایا منو ادم کن بشینم درسمو بخونم .......


۸/۱۱/۸۷

               سلام به دوستای گل و گلاب !حال و احوالتون چطوره بامعرفتا؟این کنکور کوفتی که اعصاب نذاشته واسه من.خدایش دیدید وقتی درس داری از پیام بازرگانی گرفته تا اخبار هواشناسی و راز بقا واست چه قد جذاب میشه؟خوابیدنم هم که ماشالله کم بخوام بخوابم میشه ساعت 10 صبح .من درسمو با کیفیت میخونم کمیت رو بیخیالش(نخند!).

             ولی این مدرسه جدیده رو حال میکنم دبیراش خوراک خنده است یه دبیر شیمی داریم اسمشو گذاشتم agor pagor فوق لیسانس داره میخونه ولی خیلی قاط میزنه .هممون ازش بدمون میاد و سر کلاسش فک نمیکنم بیشتر از دو نفر به درس گوش کنن چون گوش کردن یا نکردن فرقی به حالمون نداره.هر جلسه به روح پیغمر و قران قسم میخوره که جلسه بعد نمیاد ولی بازم تشریف نحسشو میاره.راااستی دبیر ادبمون یادم رفت .این دبیر ادبیاتمون هر کی اظهار نظر کنه در مور ارایه یا هر چی دیگه میگه:تو کی هستی من لیسانسمو سال 77با معدل الف گرفتم .دبیر ریاضیمونم که اصلا فعل نداره حرف زدنش .ولی کلا با بچه ها حال میکنیم.همشون پایه ان واسه شیطونی.

            من هر اپی میکنم یه چیزی نثار دبیرا میکنم کاش اسم وبمو عوض کنم بذارمanti teachers.چیکارکنم دیکه از دبیر بیسواد و پر ادعا بدم میاد.بچه ها تو رو خدا واسم دعا کنید یه رتبه ی خوب بیارم اگه امسال با رتبه ی عالی نرم دانشگاه باید برم تیمارستاااان.


شهادت امام رضا (ع)بر همه ی مسلمانان تسلیت باد.


۱۲/۱۱/۸۷

طی یک عملیات انطهاری و با اعتصاب در نماز خونه میخواستیم دبیر شیمی رو بیرون کنیم ولی با تهدید مدیر و معاون مواجه شدیم که با جیغ و داد میگفتن سر کلاس دبیرمون نریم از کلاس تقویتی شیمی هم خبری نیس.

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 0:6 توسط تمنا| |

  •         گرامی ترین و زیباترین ها در جهان،نه دیده می شوند و نه حتی لمس می شوند،آن ها را باید در دل حس کرد
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 9:27 توسط تمنا| |

                هو هو هو هو حالا بیا دس قشنگرو.....من میدرسم خوشگل میدرسم ولی نه مثه بچه خرخونا 12 ساعت همون 6-7ساعت خودم ولی مفید.

               آقا ما  رفتیم پیش یکی از فامیلامون که رتبه برتر شده بود(همونا که به یه مورچه بیسکوییت تینا میدن بعد مورچه رو میذارن رو پاسخ نامه هر جا مورچه رفت علامت میزنن میشن رتبه برتر)بهش گفتم: یه برنامه بریز که ما هم همچون تو پله های ترقی را یکی بعد از دیگری بپیماییم.اونم رفت تو جو و با خودش گفت: عجب بچه درسخونی؟؟؟!!!مثه خدم خرخونه. یه کاره برنامه ی روزی 12 ساعتو داد بهم .بهش گفتم :ای مخ !ای رتبه برتر!من دو ماه اخر تابستون دس به کتاب نبردم تو عمرم کمتراز 10 صب پانشدم بیا بذار از کم شروع کنم بعد زیادش کنم ولی هی میگفت:تو میتونی تو میتونی.اقا ما هم شروع کردیم 7 صب بیدار شدیم اولش این مخ هنگ کرد بعدشم که همش چرت پشت چرت.یه هفته همین مدلی رفت هفته دوم زدم به بیخیالی و خواب هفته قبلو جبران کردم ولی الان 7-8روزه برناممو عوض کردم از کم شروع کردم حالا رسیدم به روزی 6-7ساعت حالا بیشترم میشه.

             ای نوابغ زمان !ای انیشتن ها! به این توصیه ی من گوش کنید نرید مردم واستون برنامه بریزن خودتون از همه بیشتر میفهمید این چه معنی میده روش های دیگرانو بولدوزری اجرا کنید نتیجه هم نگیرید.اگر هم گوش ندادید من این اپو واسه سر قبر ننم کردم بیخیالش !!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 1:51 توسط تمنا| |


               یه ماه تموم شد و من اونطور که میخواستم درس نخوندم!اونم از اوضاع تابستونم .معدلم هم که زیاد تعریف نداره نمیدونم چی میخواد منو سر ذوق بیاره که درس بخونم ممکنه همینجوری بمونم تا اخر سال؟؟؟

حالا مثلا از اون تصمیمام گرفتم که درس بخونم و بچه مثبت شم(اره اروا عمم)روزی صد تا از این تصمیما میگیرم و دوباره روز از نو روزی از نو!همه چی انگار دیر میگذره شایدم خیلی تند اصلا نمیفهمم!دقیقا میدونم باید درس بخونم میدونم چه قد کنکور سخته میدونم یه سال سختیه ولی زندگی 70-80 سال دیگمون رقم میخوره ولی درس خوندن تو کار ما نیس!فقط خدا بده بخندیم و بخوابیم و فوتبال و نت تمام زندگی من اینان !

با این مدرسه جدیده هم که اوضام خرابتر شده جو مدرسه زیاد واسه درس مناسب نیست کلاسمون مثه حموم زنونه است البته زنگاییی که با تجربیا واسه عمومی قاطی میشیم!ولی دبیرا خداییش یه چیزی حالیشونه مثل دبیرای پارسالمون بیسواد نیستن.یه دبیر ادبیات داشتیم میگفت وقتی ریشه ی فعلو درمیاری اگه فعل منفی بود ریشش هم منفی میشه.من اصلا نمیخوام به خودم زحمت بدم همه چیو حاضری میخوام از بس لی لی به لالام گذاشتن.

خلاصه دیگه گند زدم به درس خوندن و از فردا میخوام شروع کنم مثه یه بچه مثبت بدرسم(بزن دس قشنگرو...)

نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 23:15 توسط تمنا| |

سلام سلاااااااااام

بازم این مدرسه ها شروع شدن و رو مخ من راه میرن.کنکورم که اضافه شده بهش دیگه بدترررر....ولی ما هم شدیم سال اخری(خواهش میکنم تشویق نکنید!)

مدرسمو عوضیدم!رفتم یه جای باحالتر .افسردگی گرفتم تو کلاس پارسالمون همشون خرخون بودن همش با یه کتاب تست تو دهن معلما بودن.ولی دلم واسه اعتراضامون تنگ شده هرهفته تو دفتر بودیم و از دست دبیر فیزیک شاکی. کارمون به جایی رسید که مدیر منطقه هفته ای یه بار میومد سر کلاسمون یه بارم دبیر بیچاره کلی از دستمون گریش گرفت البته تو دفتر پیش معلما گریه کرده بود که کلاغا خبرشو اوردن اخرش هم عوض نشد چون خانم خانما خواهرزاده ی معاون و فامیل رییس بود .خلاصه دیگه حالا داریم میحالیم بیس روز از سال رفته این مدرسه ی بی در و پیکر ما امروز تازه کتاب داده.سه -چارتا دبیرمونم معلوم نیست عیب غیرانتفایی اینه ولی خوبه بچه سوسول توش نیس هر کاری هم بخواییم میکنیم.

دانشگاه قبول شدن خیییلی سخته هر کی ازمون داده واسه من بگه چه حسی داره؟من نمیخوام کنکور بدم یکی منو دلداری بده.

..

..

هیشکی نیست .پس خودم خودمو دلداری میدم "کنکور اسان است"یه دروغ محض که روی جلد همه ی کتاب تستا نوشتن.

کنکور خییییییییییلی خییییییییییلی سخته.

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 1:4 توسط تمنا| |

    دنیا طویله ای است با هزاران خر من خر و تو خر و روزگار خرتر (موافقید)
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 2:43 توسط تمنا| |

                 دوستان گل و گلاب واسه رمضون یه برنامه ی ختم قرآن گذاشتم هر کی دلش خواست یه جزء برداره و تو قسمت نظرات شمار ه ی جزء رو بنویسه بنویسه.خوندید یا نخوندید گردن خودتون .بعد از پر شدن دور اول  اسامی جمع بندی میکنم که دور دوم شروع بشه 
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 21:53 توسط تمنا| |

       بابا 70 میلیون ...بابا ملت ایران...خسته نباشید از سرکار بودن...60 روز میخ شدیم پای تلویزیون که پویا و بهرام مثل فیلم هندی بپرن بغل هم.......خوبه آهنگ روش بود وگرنه چارتا"بررررااادر"میشنیدیم.پویا مثلا آدم شده.بابا با شخصیت ...بابا باکلاس ..به ما هم یاد بدید .باید اسم این فیلم " پویامنگولی که انسان میشود "بود .هر چی این سیاوش خیرابی به خودش فشار میاورد اشک نمیومد..

     آهان...راستی من اندر کف لباسای این دخترا و سن و سالشون موندم...کدوم دختری شاهرگشو بزنی از این لباسای پیرزنی میپوشه...

     تو رو خدا بیاید اینقده به این فیلما و بازیگراشون بها ندیم یه عده میان مشهور میشن و دیگه برو در پناه خدا.اون از پورسرخ و مهدی سلوکی و...اینم از محسن افشانی و خیرابی.آقا جون اینا هم مثل ماها آدمن تازه خیلیهامونم باحالتریم.مشکل اینجاست که فک میکنیم همون نقشی که دارن شخصیت اصلیشونه(جریان همون مخهای آک بنده)

      خلاصه دیگه خودتون از همه باحالترید.باکلاس ترید.خوشگل ترید خوشتیپترید...(به این میگن اعتماد به نفس کاذب)

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 11:3 توسط تمنا| |

        سلام به همه ی دوستان گل و گلاب یه مدت یکی دو ماهه نبودم از این به بعد هم نیستم(اگه میدونستم اینقده عزیزم دیگه نمیومدم)
       این چند وقت که درگیر نهایی بودم حالا هم که والده ی گرام میخواد به زور درسای پایه رو بچپونه توی مغز ما واسه بودن تو سکوت کامل هم انباری رو تمیز کرده یه کولر هم گذاشته میگه برو درس بخون منم که میرم لم میدم و میخوابم( حال میکنم واسه خودم.)خداییش بد جور به آدم گیر میدن .این چند روز اومدم خونه ی خاله جون کوچیکه خیلی هم دارم کیف میکنم شوهر خاله ی باحالم هم که اینقد آدمو میخندونه  دل و روده واست نمیمونه .مامی جون یه مسافرت یه هفته ای رفته واقعا دلم واسه دعواهای دقیقه به دقیقمون تنگ شده این خواهر کوچیکه هم که مامانش نیست نمیشه از گل کمتر بهش گفت دلم لک زده واسه یه پس گردنی که بزنم بهش.
      از اینا که بگذریم این ترانه مادری رو میبییییییییییینید؟!!!!!!
      فیلم خوبیه ولی این بهرامه هم سوسوله (یه خورده کمتر از پویا)فقط سر و وضعش سوسول بودنشو مخفی میکنه  بعضی حرکاتشم باحالن ولی پویا رو مخم راه میره......
از نظر والدین گرام من تمامه خصوصیات زشت پویا و بهرام رو یکجا دارم ولی یه اعتراف باحال هم کرده .اینکه من و ری ری (آجی 3سالم)سینا و بهرامیم .برم یه تحقیقی چیزی بکنم شاید منم....
خوانوادشون خیلی شبیه خوانواده ی مادری منن اگه مادرجون منم خدایی نکرده  خدایی نکرده خدایی نکرده خدایی نکرده خداییییییییی نکررررررده (اصلا ولش کن)
جون منه و این یدونه مادر جون.ولی داییام همه چیشو بالا میکشن.عروسمونم عین زن فرخه.
      راستی تابستونتون چطوره مسافرتی چیزی؟ما که رفتیم تا بانه ی کردستان
پارسال خلوتتر بود اما امسال آدم از آدم رد نمیشد ال سي دی و كولرش مفته .

         امیدوارم تابستون خوبی داشته باشید میخواستم این وبو تخته کنم ولی تنها چیزی که از خاطراتم باقی مونده همینه .چند وقت پیش تمام دفترای خاطراتم و دستنوشته هامو آتیش زدم (خل و چلم دیگه یهههههههو میزنه به سرم).احتمالا دیگه آدم شم و بشینم درس بخونم این همه سال بیخیال بودم ولی امسال فرق داره با این اوضاع گیر دان های والدین گرام هم هر چی زودتر یه شهر دیگه قبول شم و برم بهتره از اینا هم که بگذریم این همه خر میریم مدرسه و گاو میایم حالا یه سال آدم بریم و انسان بیاییم چیزی ازمون کم نمیشه بعد از 12 سال درس خوندن خود به خود هدف زندگیمون دانشگاست اونم اگه یه رشته ای که بازار کار داشته باشه قبول بشیم.منم امسال کنکوریم واسم دعا کنید .....


من ۱۷ ساله شدم

        این یعنی یه سال تا گواهینامه.یه سال تا حق رای.یه سال تا زندگی یه سال تا دانشگاه یه سال تا نشنیدن هنوز تو بچه ای یه سال تاااااااا نفس کشیدن.

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 13:16 توسط تمنا| |

این مطلبو واسه معلم های محترمه و محترم مینویسم.همون هایی که هر کدوم درسشون از درس دبیرای دیگه برتره.به یارو دبیره میگی امتحان داریم اینقده درس نندازید رو هم چه طوری سه تا امتحان با هم بدیم فقط بیخ گوشمون نمیزنید....

             دبیرای اختصاصی که میگن دروس عمومی همش در مورد خیار و گوجه است .دبیرای عمومی هم که سعی در گنده کردن دروس زیباشون دارن.ما موندیم این وسط که عقده هاشونو رو ما خالی کنن...دنیاست دیگه هر کی زورش بیشتر میچربه برتره.ما هم که نباید جیکمون دراد.حالا هی نیاید نظر بدید و از حقوق معلما دفاع کنید .


       زور گیری 

  خاک بر سرتون ....فک کردید با تایید نشدن نمایندمون میذاریم برید مجلس ..نه عزیزم ..بیآبرو بودید بی آبروتر هم شدید...بچه های ما غیرت دارن.به جای زیر آبزنی و نون بری برید سرتونو بذارید بمیرید....بعد از 12 سال نفس راحت میکشیم...بعد از 12 سال شاه رفت...خوبه فعلا بازرگانی و آموزش پرورش و کمیته امداد و..رو آتیش زدیم و شیشه ی بانک ها رو آوردیم پایین زودتر تایید نمیشدیم میریختیم تو خونه ی تک تکتون و بنگ.

اگه عرضه دارید برید...(حیف که ناموسیه).به ما میگید اغتشاش میکنیم میگید میخواییم جمهوری اسلامی رو نابود کنیم اگه اینجوری بود با شعار" ای رهبر آزاده تشکر تشکر "نمیریختیم تو خیابون.وقتی به فیلمای جشن و اون همه رقصیدن بچه ها نگاه میکنم میخوام گریه کنم.یه جشن ساده که شما اون همه ازش چیز دراوردیدو

آقای مسئول کمیته امداد مگه نگفتی اگه ما تایید بشیم شلوار زنونه میپوشی میای تو خیابون.پاشدی میایی نماز جمعه که یعنی چیزی نشده.به خاطر تو بود که مردم صندوق صدقه هاشون رو شوت کردن بیرون.جاتون رو با وایتکس ضد عفونی میکنیم....درسته تمام ارگانهای دولتی با رئیس هاشون زیر دستتون بودن ولی هیچ کس در مقابل مردم دوام نمیاره.

وقتی جمکران اردو بودیم از خدا خواستیم تا برنگشتیم همه چی درست بشه انگار پیش امام زمان هم آبرو داشتیم.از رهبر هم باید تشکر ویژه کنیم که اگه نبود.....

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:45 توسط تمنا| |

       مطلب مناسبی واسه اپیدن به ذهنم نمیاد .یه اپ اساسی گذاشتم واسه بعدا.فقط به یه نتیجه ی اساسی رسیدم.

دنیا ذات مردنه.(به قول یکی از بچه ها)(خالی بستم)

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:49 توسط تمنا| |

من نخوام حسابان بخونم باید کی رو ببینم...معلومه دبیر حسابانمون رو.

حاضرم دبیر شیمی رو با اون عینک ته استکانیش و تکرار های پشت سرهمش تحمل کنم .کلاس زبان انگلیسی رو با اون دبیر وکلاس خشک و بیروحش حتی حاضرم بلوف ها و ادا اطوارهای دبیر فیزیک رو هم تحمل کنم ولی حسابان با دبیر مهربونش نـــــــــــــــــــــــــــه....

آخه اگه فقط چهار ساعت درسش بود که من دغ نمیکردم. 2ساعت مکمل هم داریم....

 این آخرا سه جلسه پشت سر هم میبردم پای تابلو تا شاید مثلا منو آدم کنه ولی فقط فشار قبرم بیشتر شد...واسه امتحان ترم اول با بچه ها  یه معلم خصوصی گرفتیم سرمون رو هم کلا گذاشتن ولی تازه فهمیدم حسابان کجاست و ما کجاییم...من 17 شدم به اضافه ی 4تا نوزده ناقابل توی درسای دیگه .من تازه کارنامه ی اصلیمو گرفتم چون چند تا از درسام اشتباه شده بود .تو این فاصله رتبه های برتر رو اعلام کردن اونوقت امروز تازه فهمیدم شاگرد سومم.  .یه شاهکار کردم17شدم نمیدونم ترم دومو چه جور جمع و جور کنم...

به نظر من اگه دبیران محترم ومحترمه این کتابهای ژرف اندیشان و پیک گلواژه شون رو کنار بذارن و اینقده به شاگرداشون گیرندن خیلی بهتره. مشکل من مال خودمه .تجدید هم شدم به خودم مربوطه.مثل ترم اول معلم خصوصی میگیرم.بعضی وقتا میزنه به سرم زنگ حسابان نرم مدرسه.دبیر بدبخت نمیدونه وقتی تو کلاس به صندلی من نزدیک میشه چند تا فحش نثارش مینکم.هر کی میره پای تابلو با یه ماژیک میایسته بالا سرش ولی من که میرم سه متریم میمونه و میگه"این سوالو واسمون حل کن ببینم"

من حسابان نمی خوام نمیخوام  نمیخوام  نمیخوام  انگار آدامسه....(واقعا هم به بی ارزشی آدامسه)

به هر کی میگم از حسابان متنفرم میگه خاک تو سرت دیگه چرا اومدی ریاضی این درس پایه است.از حفظیات متنفرم که برم انسانی.تجربی هم که هر کی رفت فقط باید به پزشکی فکر کنه آخه بقیه رشته هاش چرتن.میمونه ریاضی که فقط حسابانش مزخرفه ولی بقیه درسا عالین.هر دانش آموزی که از یه درس متنفره کاملا به دبیر اون درس مربوطه.

اصلا گور بابای حسابان.

امروز واقعا گندش دراومد.زنگ مکمل بعداز معلم رسیدم سر کلاس داشتم از پشت در با اشاره واسه بچه ها  در مورد تحمل کردن کلاس حسابان ادای یه آدم که داشت خفه میشد رو در میآوردم که دیدم معلم جلومه .دبیرمون هم به روی خودش نیاورد(چه متواضع)

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 19:45 توسط تمنا| |

به نظرتون زندگی ایده آل چیه؟

عوامل مساعد برای خوشبختی توی دنیای ما درسه عبارت خلاصه میشه:

1-یه بابای پولدار

2-یه مخ انیشتنی

3-یه قیافه خوشگل

گزینه اول(یه بابای پولـــــــــدار):با وجود همچین پدری از همون زمانی که تو گهواره وق وق میزنید در بهترین امکاناتید .نه مشکل دانشگاه دارید نه کار .خلاصه حال میکنید .توضیح اضافه اش هم واسه بچه پولدارای گرامی....

گزینه ی دوم(یه مخ انیشـــــــتنی):با وجود یه مخ خوب یه ذره زحمتتون بیشتر میشه.چون باید صبر کنید(تا هیجده سالگی هم میتونید در عشق وحال به سر ببرید و بعد از اون هم تو دانشگاه حال کنید) تا موقع دانشگاه که یه بورسیه ای چیزی قبول بشید.بعدش هم کارنون و آبدار و بالا کشیدن پول جمهوری اسلامی.چه دختر باشید چه پسر سیل خواستگار رونه ی خونتون میشه و از اونا اصرار و از شما انکار.

گزینه ی سوم(یه قیافه خوشـــگل):این یکی یه ذره جربذه میخواد.دخترا از همون اول ابتدایی توسط مادر های پسر دار نشون شدن و اقا پسر ها هم توسط دخترایی که سعی در مخ زنی دارن نشون میشن.حالا اگه یه ذره لیاقت داشته باشید یه دختر یا پسر پولدارو تور میکنید تا به گزینه ی اول(یه پشتوانه ی پولدار) برسید وخووووشبخت بشید.

کلا تمام تلاشتونو بذارید روی پول .

حالا اگه شما توی همه ی اینا یه انسان متوسط هستید تو این دوره زمونه سرتونو بذارید بمیرید...

حالا ممکنه به زندگی خودتون لعنت بفرستید ولی بدونید خدا یه چیزی میدونسته که جای هر کسی رو چه جوری انتخاب کنه واینو یادتون باشه هیچ کس بی مشکل نیست....

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 12:49 توسط تمنا| |

اکثر اوقات زندگی اون طوری که ما میخواییم پیش نمیره....

میخوام به سردی شبهام بخندم

میخوام به پوچی فردام بخندم

میخوام داد بزنم تنهای تنهام

میخوام وقتی میگم تنهام بخندم

نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 22:31 توسط تمنا| |

          یه سفر رفتم تاریخی...تا آخر عمرم توی ذهنم باقی میمونه....با چند نفر که فک میکردم خیلی باحالن رفتیم ولی....

           یه روز قبل از عید تصمیم گرفتیم بریم آبادان .صبح زود از خواب بیدار شدیم ولی به دلیل خراب شدن ماشین همراه های هحترم ساعت 4بعد از ظهربا دو تا پراید قراضه راه افتادیم .شام به اهواز رسیدیم وبهمون ساندویچ خوروندن و ماشین مدل بالادیدیم ولعنت به کارخونه ی پراید فرستادیم.با حال زار کوبیدیم تا آبادان .دیگه از جایی که شب خوابیدیم نگم بهتره.صبح روز بعد(روز عید)ولحظه ی سال تحویل رو توی ماشینامون بودیم.رفتیم یه پارک وتا بعد از ظهر تلپ شدیم (توی اون هوای گرم).غروب رفتیم بیرون ویه گشتی زدیم .منم بادیدن تیپ های خوشگل برو بچ آبادان تمام نفرتم نسبت به شلوارای لوله تفنگی از بین رفت ویکی خریدم.توی بازار میگشتیم که همراهان محترم غیبشون زد ومن نفهمیدم چرا ناراحتن ما هم چیزی نپرسیدیم ودر حالی که خرید نکرده بودم واز حرص داشتم میترکیدم به سمت اهواز به امید خرید بهتر اومدیم.شبو توی اهواز بودیم .اون هتلی که توش بودیم شب قبلش عروسی داشت وصندلی ها هنوز توی حیاتشون بودن .اتاقی هم که به ما دادن یه پنجره ی بزرک رو به حیات داشت .شبم چون گرممون بود پنجره رو باز گذاشتیم با خیال راحت خوابیده بودیم که ساعت 6صبح یکی از کارگر ها داشت صندلی ها رو جمع میکرد واونا رو روی زمین میکشید وصدای وحشتناکی میدادن(اینم از خواب راحت) .رفتیم بازار سر پوشیده ی اهواز ولی همش بسته بود اخه جمعه بود(اینم از اهواز).دوباره تلپ شدیم تو پارک مثل دیوونه ها تا بعد ازظهر که تو ماشین خوابیدم سر پا هم چرت میزدم .بعد از ظهر هم با زور همراهان محترم برگشتیم به ولایت خودمون .

                اگه از دعوا های لحظه به لحظه ام با والدین گرام بگم که...از همه ی اینا بگذریم بابام  هر۳۰ثانیه یه با ر میگفت مردم من مریضم وفقط به خاطر تو اومدم انگار نه انگار یه ساله خودشون میگن بریم آبادان

نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:2 توسط تمنا| |

هرروزتان نوروز

           نوروزتان پیروز

عید همه ی دوستای گلم مبارک.امیدوارم سال جدید واسه همه سال خوبی باشه.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 13:55 توسط تمنا| |

       امشب چهارشنبه سوریه ...امیدوارم بیرون نرفته باشید...یه مستند تلویزیون نشون داد موی بدن آدمو سیخ میکرد...درمورد همین سوختگی و از این جور چیزا...این مستند خیلی آموزنده بود  ولی یه جاهاییش واقعا بیفکری بود...این جاش که سوختگی های شدید رو نشون دادن که مردم بترسن ونیان بیرون خوب بود ..ولی وقتی اون دختر هفت-هشت ساله که دستش سوخته بود رو نشون داد خیلی ناراحت کننده بود...حالا مشکل من با این مستند چی بود؟

     آخه این چه معنی میده اون معلم بیفکر دختره رو اوردن پایین کلاس و میگن دستتو بگیر بالا که واسه بقیه درس عبرت بشه...مگه اون غرور نداره همچین تحقیر شد که زد زیر گریه مگه خودش کم غصه داشت..خیلی بیفکری بود

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:42 توسط تمنا| |

نمیدونم چم شده انگار از خودمم بدم میاد...
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 16:59 توسط تمنا| |

از دنیا هیچ چیز برای خود نمیخواهم همه چیز را برای چشمان زیبای تو میخواهم

تا چشمانت به من زندگی بخشد و جان تازهای به من بخشد

سرزنشم نکن که دوسست دارم

تا کی در برابرت صبر کنم

تو را میخواهم تا در معبدم ستایشت کنم

کی زمانی میرسد که بی دغدغه ستایشت کنم

چرا زمان هم با من میجنگد و جنگنده تر از زمان قلب سخت توست که با هیچ کلامی به من زندگی نمیبخشد

تو را برای خود نمیخواهم

من جزئی ازتو هستم تو را در وجودم حس میکنم اگر تو نباشی نیستم ای رهگذر

                                                                                                                         

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 15:12 توسط تمنا| |

          دهقان فداکارپيرشده،چوپان دروغگو عزيزشده، شنگول و منگول گرگ شدن، کوکب حوصلهء مهمون رو نداره، کبرا تصميم گرفته دماغشو عمل کنه، روبا و کلاغ دستشون توي يک کاسه است،حسنک گوسفنداشو ول کرده وتوي يک شرکت آبدارچي شده،آرش کمانگيرمعتاد شده، شيرين،خسرو و فرهادو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسکي، رستم و اسفندياراسباشونو فروختن و باموتور ميرن کيف قاپي!راستي سر ما ايرانيها چه آمده؟خيلي جالبه از سوسک مي ترسيم...از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم از عنکبوت ميترسيم...از اينکه تمام زندگيمون نار عنکبوت ببنده نمي ترسيم. از خوب سرخ نشدن قورمه سبزي ميترسيم...از سرخ شدن ادما از خجالت نميترسيم از سرما خوردگي ميترسيم...از سرخورده کردن دوستامون نميترسيم. از شکستن ليوان ميترسيم...از شکستن دل ادما نميترسيم

اگه کسي رو دوست داشته باشي، نمي توني توي چشم هاي اون زل بزني... نمي توني دوريش را تحمل کني... نمي توني بهش بگي که چقدر دوستش داري... نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري ... واسه همينه که عاشق ها ديوونه ميشن

 

وقتي کسي به تو گفت که از ته دل دوستت دارم، مواظب باش. چون هنوز جايي در بالاي دلش براي ديگران هست

 

گاهی دلم برای چوپان دروغگو خیلی می سوزد.بیچاره 2 بار بیشتر دروغ نگفت انگشت نماشد... ولی ما هنوز صادق ترینیم؟!!!!!

 

چه ساده با گریستن خویش زاده میشویم و چه ساده با گریستن دیگران از دنیا میرویم و در میان این دو سادگی معنایی میسازیم به نام زندگي

 

به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 13:58 توسط تمنا| |


Design By : Night Skin